|
...و من تکرار می شوم... |
|
|
آااااااااااااه نباید انتظار این همه طولانی می شد... به قدری که شکوفه درخت سیب برای میوه شدن خسته شود از این همه انتظار یا احساس نیلوفری من آن قدر کوچک شود که زیر پا گم شود آن قدر که برای همیشه دنبالش بگردم... آاااااااااااه... هزار آه برای شکوفه های صورتی سیب که رنگ قهوهای خاک را به خود گرفته اند... آاااااااااااااااه... بیا بیابان را برای هم قسمت کنیم... خاری برای پا و دل من خاری به دست تو... دستت به گرمی خورشید و دلم به تنهایی کویر میان این بیابان غریب افتاده... آااااااااااااااااااه مگذار سر بخورم... بر این سرسرا چه سرسرای بزرگ غریبی است... آااااااااااااااه الفبای عشق را چرا چنین به تعجیل خراب می کنی؟! از این ستاره به آسودگی فرار کن اما ستاره مقصدت را قبلا روی شیشه دلت نقاشی کن! آاااااااااااااااه سکوت نباید این قدر طولانی شود... یا شکوفه درخت سیب برای به میوه رسیدن تا این اندازه از سرما بترسد... آااااااااااااااااه تمام آسمان به چرخش افتاده تمام احساسم با رقصی غریب در پرواز است... شاید تمام دنیاست که می چرخد... روبروی منی که پایم بسته است... مثل این که تمام نمی شود این رویا باید به قهقهه ای طولانی سکوت را بشکنم... تا تمام سنگریزه ها باورم کنند... و آسمان و زمین و حتی کرم کوچک ابریشم که برای درخت سیب من از حالا نقشه کشیده است... آاااااااااااااااااااه تمام شبم می چرخد... و باز مثل این که تمام نمی شود این رویا برای این که رها شوم زیر پایم را خالی کردی... حال من بر کهکشان دیگری افتادم... این منم در ابتدای انتهای راه...
+اينو پنجشنبه سوم مرداد 1387وقتي كه ساعت 13:48 بود،يكي از آدما نوشت! |
دیـری است که پــریـشانـیم تـلاقی شعـر و شعـور را بر هم مـیزنـــد و نگاه کن که ... ناگهان نوشته زیر را خواندم: نگران مباش جهان سر جایش است و همه چیز همان طور که بایـد پیش می رود! فقط آرام باش ...
می خواستم این جور نوشته ام را شروع کنم :


+اينو شنبه بیست و نهم تیر 1387وقتي كه ساعت 10:34 بود،يكي از آدما نوشت! |
تاس ها را می ریزیم... خانه ها را چند تا یکی پیش می رویم ولی گاهی آن وسط ها به سر مار می خوریم با غصه به پایین سر می خوریم دو خانه مانده به آخر دهن مار قورتمان می دهد بازی را از سر شروع می کنیم اما صفحه را که می بندیم بازی یادمان می رود با اولین نردبان مست غرور می شویم... اولین مار زندگیمان را نابود می کند... زندگی را چقدر سخت بازی می کنیم... چشمانم برای دیدن واژه هایت بی قرارند...اما چگونه بنویسم...مدادهای سیاه برای نوشتن نام سپیدت نا محرمند....نه!دلم راضی نیست...تنها زمزمه ات می کنم...من به تکرار واژه ات نیز خشنودم...
+اينو جمعه بیست و هشتم تیر 1387وقتي كه ساعت 19:12 بود،يكي از آدما نوشت! |
چیزی که دریا را زیبا می کند اندیشیدن به حبابی کوچک است در اعماق آب ها زیر سقفی از صدف در انتظار رها شدن و پیوستن به آسمان *** چیزی که آسمان را زیبا می کند ابر نه لکّه ی کوچکی ست که خیال ابر شدن دارد تا باران شود و ببارد بر دل های زمینیان *** چیزی که کویر را زیبا می کند احساس دانستن این است که چاهی در دلش پنهان کرده که عطشت را افزایش می دهد *** چیزی که جنگل را زیبا می کند دیدن جوانه ایست در عمق جنگل در آغاز تلاشی تا درخت تناوری شدن *** چیزی که روز را و سرانجام این شب طولانی را زیباتر می کند ثانیه ای ست که در آن به خدا بیندیشی که خالق عشق است و عاشق عشق است و هم از جنس عشق *** و چیزی که من را زیبا می کند رویای بودن در کنار توست و دیدن روی تو و راه یافتن به عمق چشمان گیرای تو 
+اينو یکشنبه بیست و سوم تیر 1387وقتي كه ساعت 14:46 بود،يكي از آدما نوشت! |
همه ی ما پله ایم،
پله ای برای ترقی دیگران، و دیگران هر روز برای تعمیرمان می آیند، تا بگویند" تو را دوست داریم" و "کنارت هستیم" در حالی که کفشی با عاجهای فولادین به پا کرده اند، و دستهای غریبه ای را برای حفظ تعادل می فشارند... و ما همچنان برای آنها پله می شویم و هنگامی که تک پله ای کوچک برای ترقی مان کافیست، تمام پله های زیر پایمان را هم خراب می کنند و با لبخندی مصنوعی می گویند: "موفق باشی...!" پی نوشت:می دونی این عکسه چی می گه؟

+اينو پنجشنبه بیستم تیر 1387وقتي كه ساعت 17:35 بود،يكي از آدما نوشت! |
این روزها، حتی وقتی به قاب عکس خالی روی دیوار نگاه می کنم، تو را می بینم!
+اينو پنجشنبه بیستم تیر 1387وقتي كه ساعت 15:18 بود،يكي از آدما نوشت! |
+اينو شنبه پانزدهم تیر 1387وقتي كه ساعت 19:27 بود،يكي از آدما نوشت! |
اين رد پاي كودكي من است كه از ديوار آسمان بالا مي رود تا براي خدا دست تكان بدهد آهاي فرشتگان ! در طبقه نمي دانم چندم اين آسمان نخ بادبادك من به احساس ابرها گره خورده است آيا شما نديده ايد؟! به خاطر خدا كمك كنيد قبل از آنكه با سر زمين بخورم و دست و پاي معصوميتم بشكند و فردا وقتي براي عيادتم به زمين بياييد به دختری خيس بر مي خوريد كه دنباله اش به آسمان چسبيده و آنقدر بزرگ نشده كه براي گم شدن يك بادبادك يك عمر گريه نكند!!! 
+اينو یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387وقتي كه ساعت 10:35 بود،يكي از آدما نوشت! |
به دهان صدف شدم تا مروارید شوم تا به گوشت آویزان شوم تا ترانه دوست داشتن را این بار من در گوشت زمزمه کنم!
+اينو دوشنبه بیستم خرداد 1387وقتي كه ساعت 16:6 بود،يكي از آدما نوشت! |

و شعله ها چه می گریند...
در آغوش درب چوبی شکسته!
تا دلداری دهند
میخ فرو رفته در گلبرگ یاس را...
+اينو سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387وقتي كه ساعت 16:44 بود،يكي از آدما نوشت! |